روزهای وروونیکا
ورونیکام.... از خودم می نویسم و لحظه هایی که با همسرم می گذرد...
- راستی اسم ادکلن نامزدت چی بود؟ - برا کادوی ولنتاین می خوای؟ - نه بابا جان... ولنتاین چه میدونه چیه؟!... از جلوی اتاقی که صدای جرویس و آقای میم میاد رد میشم و جرویسو می بینم که روبه روی در نشسته و برای یه لحظه نگاهش می افته به من و دوباره برمیگرده سمت آقای میم... هنوز مدل موی جدیدم رو ندیده... میدونم از جایی که ایستادم قابل روئیت برای آقای میم نیستم. به خاطر همین میام جلوتر و چند لحظه بیشتر مکث میکنم تا نگاه جرویس دوباره برگرده... این بار پرسشگر نگام میکنه... چشماش انگار می پرسن کاری داری؟.... لبخند می زنم و روسریم رو بر میدارم... آقای میم داره حرف می زنه و نگاه جرویس خیره شده به بیرون از اتاق و قیافه جدید من و مدل موی تازه ام... شیطنتم گل میکنه... اونقدر توی چارچوب در با موهایی که توی صورتم ریخته فیگورای مختلف میگیرم که بالاخره با لبخند چشم غره میره و نگاهشو برمیگردونه سمت آقای میم... امروز روی صندلی آرایشگر فکر میکردم کاش با هر حلقه مویی که با حرکت قیچی فرو میریزه بخشی از این احساسهای مزخرف این چند وقت هم از وجودم قیچی بشه و پایین بریزه ... و شب انگار اگه همه اش نه دست کم نصف بیشترش با موهام قیچی خورده بود...
پشت مانیتور اتلیه نشستم و خیره شدم به عکس عروس و دامادی که ژست گرفتن و رو به دوربین لبخند میزنن... - اینا نمونه کارمونه...اگه بخواین زنگ میزنم یه آلبوم دیجیتال تکمیل شده از آتلیه ما رو بیارن تا ببینین و بعد تصمیم نهایی رو بگیرین... سری تکون میدم و قرار رو برای یه روز دیگه میذاریم و میام بیرون... یه چیزی مدام توی ذهنم وول می خوره و می خوام ندیده بگیرمش... یادم میاد دو روز قبل از اون اتفاق بین من و جرویس سی دی عکسای عروسیمونو گرفته بودیم تا تعدادی رو برای چاپ انتخاب کنم... یادمه همون روزی که گرفتم با چنان ذوق و هیجانی میدیدم شون که جرویس خنده اش می گرفت... شاید فکر می کرد عکسه دیگه...این همه خوشحالی و اشتیاق برای چیه؟!... بعد از اون اتفاق عکسا رو فراموش کردم... یادم رفت قرار بود برای چاپ بفرستم... و وقتی هم یادم اومد دلم نمی خواست ببینمشون... همه اون شور و شوق تبدیل شده بود به یه بی تفاوتی بزرگ... چند روز بعد جرویس گفت: عکسا رو انتخاب کردی؟ بهش گفتم نمی خوام چاپشون کنم... و اونم هیچی نگفت...شاید سرد شدن اون همه اشتیاق ترسونده بودتش... دیروز وقتی رفتم آتلیه و قرار شد آلبوم دیجیتال انتخاب کنم یه عالمه فکر متناقض ریخت توی سرم... اینکه اگه من خوشبخت باشم اون آلبوم هر جای خونه که باشه حتی ته ته کمد مثل یه جواهر می درخشه... هر وقت که می بینمش لذت می برم و غرق میشم توی خاطرات شیرین اون شب... اما... اگه احساس خوشبختی نکنم...اگه زندگیمو دوست نداشته باشم... آلبوم دیجیتال که سهله حتی یه عکس ساده با یه دوربین معمولی نه فقط منو سرشار از یه دنیا حس خوب نمیکنه بلکه مایه ی آزارم میشه... و این فکرا هنوزم دارن قلقلکم میدن... . . . . . یه سوال داشتم از دوستانی که آلبوم دیجیتال دارن... راضی ان؟.... کیفیتش و تفاوتی که با آلبوم معمولی داره ارضاشون میکنه؟ - وروونیکا ...؟ قدر اون روزا رو حالا می فهمم... قدر خنده هات... حرف زدنات... نگاه کردنات... مثل اون وقتا برام از روزات تعریف کن... مثل اون وقتا تو چشمام نگاه کن... مثل اون وقتا برام حرف بزن... مثل اون وقتا بخند... دلم برای همه اینا تنگ شده... بزار از اول شروع کنیم... . . . . ناهار سبزی پلو درست کردم با ماهی... جرویس دوست داره... . . . . . و یه چیز دیگه... تو این مدت دوستایی رو شناختم که برای اولین بار خودشونو نشون دادن. دلگرمم کردن. حرفاشون پر بود از صداقت و صمیمیت. کامنتای خصوصی ای پر از حرفایی که از یه آرامبخش چیزی کم نداشتن... دلم می خواد دوستانی که میان و اینجا رو می خونن بیشتر بشناسم... دلم می خواد فقط این یه بار یه اثری از خودتون به جا بذارین... اینکه چطور شد به وبلاگ من سر زدین ؟ از کی اینجا رو می خونین؟ و چی سرچ کردین که به اینجا رسیدین؟... دلم می خواد تک تک دوستایی که قبلا اومدن و یا می خونن و بی صدا میرن جواب بدن... ممنونم... رفیق من سنگ صبور غمهام به دیدنم بیا که خیلی تنهام هیشکی نمیفهمه چه حالی دارم چه دنیای رو به زوالی دارم مجنونم و دلزده از لیلیا خیلی دلم گرفته از خیلیا نمونده از جوونیام نشونی پیر شدم پیر_تو ای جوونی تنهای بی سنگ صبور خونه ی سرد و سوت و کور توی شبات ستاره نیست موندی و راه چاره نیست اگرچه هیچکس نیومد سری به تنهاییت نزد اما تو کوه درد باش طاقت بیار و مرد باش صدای سازم همه جا پر شده هر کی شنیده از خودش بیخوده اما خودم پر شدم از گلایه هیچی ازم نمونده جز یه سایه سایه ای که خالی از عشق و امید همیشه محتاجه به نور خورشید... . . . . . نمیدونم چندمین باریه که پخش میشه... اما تنها چیزیه که این روزا کمی آرووم ترم میکنه... می خوام بگم زمان حلال خوبیه برای مشکلات ... می خوام بگم می سپرم به زمان تا بگذره و کم رنگ شه و دور و دورتر ... می خوام بگم یه فرصت دوباره میدم ... می خوام بگم می ذارم به حساب یه اشتباه ... می خوام بگم می تونم توی چشماش نگاه کنم و رومو برنگردونم... می خوام بگم فراموش میکنم فقط سه ماهه که زیر یک سقفیم... می خوام بگم دلسردیم یادم میره... می خوام بگم دوباره شروع میکنیم... می خوام بگم بهش اعتماد دارم... می خوام بگم همه چی میشه مثل این یکسال و بیست روز... می خوام بگم شاید این ماجرا همون اتفاق خوبی بود که پشت پنجره ارزوشو کردم... اما... فقط می خوام که بگم و نمیگم... نمیتونم که بگم ... هنوز نتونستم هضمش کنم که چرا...؟! دیگه پام درد نمیکنه. معده ام همینطور. اما یه اندوه عمیق همه وجودمو پر کرده که هیچجوری کم نمیشه... . . . ممنونم از دوستایی که از روز اول کنارم بودن و همراهم... ممنونم از دوستایی که نوشته هامو می خونن و گهگاه یه ردپا از خودشون جا می زارن... و ممنونم از دوستایی که خواننده ساکت این نوشته هان... نمی خواستم کسی رو نگران کنم... ممنونم از نگرانی هاتون... توضیحی ندارم که بدم... میگن زمان حلال خوبیه... امتحانش میکنم... یخ وجودمو هیچی نمیتونه آب کنه... نه گرمای آغوشت... نه هق هق گریه هات... پنج روز گذشته و من همش فکر میکنم همین دیروز بود... همین دیروز...! در جواب جرویس که می پرسه بیام دنبالت میگم می خوام امروز رو استراحت کنم و خونه بمونم... از لحن صداش پیداست پکره... نپرسیده میدونم قضیه چیه اما می پرسم... همون جوابی رو میده که انتظارشو داشتم... هنوز بین اون و رئیسش مساله است... دلداریش میدم و قطع میکنم... مجله رو ورق میزنم و فکر میکنم ظهر که جرویس بیاد قبل از اینکه خودمو لوس کنم و بگم امروز کلی درد کشیدم باید به حرفای جرویس گوش بدم و آرومش کنم... چشمم می افته به تیتر درشت بالای صفحه...بهشت من... می خونم و بغض می کنم... این چندمین مطلب این مجله است و من امروز با خوندن هر کدوم بغض کردم و اشکالود شدم... دلم می خواد بدونم بهشت من واقعا احساساتی بود یا من به خاطر تغییرات هورمونی اینقدر احساساتی شدم؟! یه چیزی یهو توی ذهنم جرقه می زنه و دور میشه... از خودم می پرسم: اینجا هم مثل بهشت هست...؟! و فکر می کنم یه بهشت چه شکلی می تونه باشه؟... از تصورش توی ذهنم و مقایسه اش با خونمون نا امید میشم... مفنامیک اسید رو قورت میدم و کنار بخاری دراز می کشم... می خوام اینجا هم بهشت باشه... بهشت من و جرویس... چشمامو می بندم و به این فکر می کنم که چطور میشه از این خونه یه بهشت ساخت...؟! . . . ظهر که توی آشپزخونه برای جرویس غذا می پزم و سعی میکنم دردمو ندیده بگیرم همون جرقه دوباره توی ذهنم روشن میشه و دور میشه... یه چیزی توی ذهنم تکرار می کنه: انگار یه نشونه از بهشت توی این خونه می بینم... همه دنیا بخواد و تو بگی نه... نخواد و تو بگی آره... تمومه... همین که اول و آخر تو هستی... به محتاج تو محتاجی حرومه... . . . . این روزها جفتمان زمزمه اش می کنیم... یکسال پیش تو همچین روزایی اعتقاد داشتم: اگه بهترین لباسو بخوای میری پیش بهترین خیاط چون مطمئنی لباسی که برات میدوزه قشنگ و برازنده است... اگه دنبال آرایشگر می گردی میری پیش ماهرترین آرایشگر چون مطمئنی موقع درست کردن ابروت چشمتو کور نمی کنه... اگه میخوای قلبتو عمل کنی میری زیر دست لایق ترین متخصص چون مطمئنی که این قلب دوباره می تپه... اگه می خوای... اگه می خوای.... اگه می خوای... دلت بهترینو می خواد و بس... یک سال پیش تو همچین روزایی من تو رو نداشتم. حتی تو رو ندیده بودم و نمی شناختم. اما به یه چیز معتقد بودم: اگه بهترین رو می خوای فقط از یه نفر بخواه و بس... اون خیاطه می تونه گند بزنه به لباست اگه خدای تو نخواد... اون آرایشگره به جای درست کردن ابروت می تونه چشمتو کور کنه اگه خدای تو نخواد... اون جراحه می تونه دستش بلرزه و قلبت از تپش بیفته اگه خدای تو نخواد... همه اون بهترینایی که میری دنبالشون ممکنه تبدیل بشن به بدترین فقط اگه خدای تو نخواد... اون وقت چطور میشه بهترین رو هر جایی و پیش هر کسی جستجو کرد جز کنار اون..؟! یک سال پیش توی همچین روزایی من تویی که نمی شناختمت رو از اون خواستم چون بهترین رو می خواستم... چون معتقد بودم کسی بهتر از اون نمی تونه تو رو سر راهم قرار بده... نمی دونم چه اتفاقی افتاد... نمی دونم چی رقم زد برامون... اما توی همین روزا بود که اتفاق افتاد.... به همین سادگی... و من هنوز گاهی که می بینمت متعجب نگات میکنم...از این که با منی... مرد من... تو رو فقط از خدا خواسته بودم و بس... شک نداشتم که بهترین رو برام می خواد... و مگه ممکن بود چیزی رو به من بده که خودش دوست نداشته باشه؟ نه....غیر ممکنه... . . . بوی کیک همه خونه رو پر کرده... چیزی تا اومدن جرویس نمونده... جوونه ی عشقمون یکساله شد... وحشتزده از خواب می پرم و غلت می زنم سمت جرویس... از تکون خوردنای من بیدار میشه... دستاشو که روی سینه اش قفل کرده از هم باز میکنم و خودمو تو آغوشش جا میدم... - چطوری؟ - خواب بد دیدم... و خودمو محکمتر بین بازواش فشار میدم... تازه درد معده امو به خاطر تنش و اضطرابی که توی خواب سراغم اومده بود حس میکنم... گلوم خشکه... آب می خوام اما دلم نمیاد جرویسو که دوباره خوابش برده بیدار کنم... می ترسم از کنارش بلند شم...می ترسم زلزله بیاد و من تنهاش گذاشته باشم... . . . جرویس همونطوری که پالتوش رو می پوشه میگه: خوابت به خاطر تصویراییه که دیروز از جنگ غزه دیدی...ناراحتت کرده و با این خواب خودشو نشون داده... سرمو تکون میدم و فقط میگم: شاید... جرویس که میره به این فکر میکنم که چه دنیای عجیب و غریبیه... یه طرفش شروع یه ساله جدیده... جشنه و شادی و هیاهو و اشتیاق...
یه طرفش تموم شدن زندگیه...جنگه و مرگ و غم و ترس و نفرت... اونقدر شب عقدمون برام قشنگ و پر خاطره و به یاد موندنی بود که بعد از اون شب هر وقت توی یه مراسم عقدکنون دعوت میشم ناخودآگاه موقع خوندن خطبه اشک چشمامو پر میکنه... دلم مثل وروونیکای همون شب میتپه... زیر چادر سفید شب عروسی مامان... اون وقت تا تموم شدن خطبه عقد و بله گفتن عروس خانوم من توی یه خلسه شیرین شناورم... پاکی و صداقت و قشنگی اون لحظه اونقدر برام عزیزه که بعد از خوندن خطبه چشمای من خیسه... عاقد دیشب همونی بود که خطبه عقد منو جرویسو خوند... همون عبارات... همون کلمات...همون شوخی ها....همون لحن صدا....همون حس و حال... عقدکنون دیشب هدیه قشنگی بود برای من در آستانه ساگرد عقدمون... بابتش متشکرم خدا جون...... این یک درخواست کمک واقعیست... تقویم رو باز میکنم و نگاهی به صفحه دی ماه می ندازم و روزا رو میشمرم... تا سالگرد عقدمون فقط دو هفته مونده... توی برنامه ام یه شام دو نفره است و لحظه هایی پر از ما و حس های ناب... و البته هدیه...! مشکل در واقه همینجاست... هدیه...!!! با خودکار دور 16 توی تقویم خط می کشم و فکر می کنم کاش شب شونزدهم مثل پارسال برف بیاد... و صبح که بیدار شم جرویس مثل اولین اس ام اسی که بهم فرستاد توی گوشم زمزمه کنه : هوای برفی رو حال میکنی؟ و من بپرم پشت پنجره و ببینم اووووووه همه جا سفید سفیده... . . . . دنبال هدیه ای میگردیم برای شانزدهم... برای اولین سالگرد با هم بودن... برای جشن گرفتن تجربه ی اولین حس های ناب مشترک... می خواهیم این روزها همان حال و هوایی را داشته باشیم که یک سال پیش داشتیم... همان جاها برویم... همان آهنگها را گوش بدهیم ... همان لباس ها را بپوشیم... همان ادکلن ها را بزنیم در عطر پر خاطره شان غرق شویم... همان حس ها را دوباره تجربه کنیم... درست مثل چند روز پیش که مادر جان رختخوابمان را کنار بخاری خانه شان انداخت و ما پرت شدیم به یکسال قبل و اولین باری که سرمان را روی بازوی جرویس گذاشتیم و خوابیدیم و صبح گریه مان گرفت وقتی که مادر جان آمد و جرویس دستش را از همان زیر لحاف از دورمان برداشت و خجالت کشید شاید... ما حس و حال همان روزها را می خواهیم... و البته هدیه ای برای جرویس جانمان... با کمال میل از پیشنهاداتتان استقبال میشود... فراموش نکنید... این یک درخواست کمک واقعیست...
| Design By : Night Melody |



